کتاب اردوگاه اطفال, نوشته احمد یوسف زاده, انتشارات سوره مهر
پرستو کجا می روی؟
پرستوی قشنگی بی هراس از های و هوی اسیرانی که در راهرو آسایشگاه هشت با دمپایی هایی پلاستیکی پر سرو صدایشان در رفت و آمد بودند, از راه رسید و اولین خشت خیس خانه اش را در سه گوش دیوار گذاشت و رفت.
رد پروازش را گرفتم. از بالای سیم های انبوه خاردار گذشت و به سمت شه گزهای بلندی که آن دوردست ها کنار جاده ای کم عبور صف کشیده بودند پرواز کرد. در همین ده ماه اسارت که چهار ماه آن در زندان های بغداد گذشته بود, چه روزها که نشسته بودم روی لبه بالکن آسایشگاه هشت و با حسرت, دورنمای آن درختان بلند و جاده بی عبور را به امید دیدنماشینی که از آنجا بگذرد نگاه کرده بودم و با خود گفته بودم شاید آن دورها, مزرعه ای باشد آباد و جوی آبی روان و مردمانی در حال کار و تلاش. آن پرستوی کوچک مژده بهار آورده بود....